X
تبلیغات
رفاقت تعطيل!

 

کفي‌تو بپوش و لباس تن کن
مي‌خوامـ ببرمت جايي که ماجراس، چن دور
بزني ببيني چند چنده شرط
و بعد بشيني يه نمه پر کنده‌تر
من، همون که خوش بود يه وقتي
سر حال و سنگي، سف بود ميفهمي
همه چي پيچيد و همينه صاف
روزاشمـ مث همه حتا روز تحويل سال، هه
هميشه متنا بلند بوده مشتي
رفيق هر نوعش، با هر نوعي گشتيمـ
و ديديمـ ته‌ش با زخمي تنهاييمـ
ولي خو خوش گذشت يه وقتايي
غصه که مال قصه‌هاست
ما خوشيمـ همه جوره رو زمين با چشمـ باز
همين دليلي شد كه ما رو ديده
يا ساده‌ترش مي‌شه يه گرگ بارون‌ديده

تمامـ طول روزتو مي‌کني تخمي سپري
فکر به چيزي که باختي ببري
اون مغزتو مي‌گاد مث سگ پشيموني
تو گفته بودي که راه سختو مي‌توني
اما بعد ديدي تويي و کمي مايه تو جيب
به جايي نمي‌رسي با اين قدماي کوچيک
اين زندگي گفت يه چيزو ياد پس بگير
اميد بده به جاش بيلاخ پس بگير
ياد مي‌گيري که ناشتا نريني
جاهايي مي‌ري که يه موقع آشنا نبيني
نه حسشو داري نه حال فک زدن
تو خودت پيچ مي‌شي ديگه، آره مثلن
حرفات هميشه بوي غم مي‌ده
تو آينه هم تصويره ديگه گنديده
هنو بالا سرت گرماشو داري
راستي دل‌خوشياشو سيري چند مي‌ده

گرگ باش، مث من، مث ببر
مث جغد تو پرسه‌هاي شب
مث سنگ تو لحظه‌هاي سخت
تو عرصه‌هاي تنگ
نعرتو بذار تو بارونو
بشنو و رد شو حتا قانونو
دل نبند که تش تلخيه
مي‌شيني مثل من نفس تخليه
و دستات هميشه خسته رو تنت
رو زخماتمـ نمک وابسته بودنه
ترجيح مي‌دي جاي اين‌که نقشه بچيني
واسه بعد زندگيتو توي لحظه ببيني
مي‌شه شب، مي‌شه روز، مي‌شه فردا
تو مي‌خواستي نهرو کني دريا
هه… شدي شبيه مردمت
ببين تو رويا هميشه حقيقت گمه
+ تاريخ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 12:1 نويسنده علی و مرتضی |